![]() |
![]() |
|
| تنظیم و گزارش برنامه ها |
|
آقای علیرضا محسنی انتخاب شایسته ی شما را به این سمت تبریک می گویم امیدوارم حضور
شما در فعالیت های مجمع پر رنگتر از قبل باشد |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 4:38 بعد از ظهر توسط امیر شفیعی |
|
|
دوستان محترم
جلسه ی این هفته ی مجمع در قم برگزار خواهد شد فرا رسیدن اربعین حسینی بر تمامی شیعیان آن حضرت تسلیت باد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 4:29 بعد از ظهر توسط امیر شفیعی |
|
|
با سلام
به عرض می رساند جهت مشاهده گزارش جلسه منطقه ای شمال به قسمت نظرات تایید نشده مراجعه فرمایید. |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم اسفند 1386ساعت 11:19 بعد از ظهر توسط علیرضا محسنی |
|
|
داستان در مورد یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود او پس از سالها آماده سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد شب بلندی های کوه را تماما در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید همه چیز سیاه بود همان طور که از کوه بالا میرفت چند قدم مانده به قله کوه پایش لیز خورد ودر حالی که به سرعت سقوط می کرد . از کوه پرت شد . در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید. اکنون فکر می کرد مرگ چه قدر به او نزدیک است نا گهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود وفقط طناب او را نگه داشته بود ودر این لحظه سکوت برایش چاره ای نماند جز آنکه فریاد بکشد خدایا کمکم کن نا گهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد: از من چه می خواهی؟ ـــــای خدا نجاتم بده! ــــواقعا باور داری که من می توانم تو را نجات دهم؟ ــــالبته که باور دارم ــــاگر باور داری طنابی را که به کمرت بسته است پاره کن یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد. گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند بدنش از یک طناب آویزان بودو با دست هایش محکم طناب را گرفته بود.... و او فقط یک متر از زمین فاصله داشت
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 10:40 بعد از ظهر توسط سبحان حقیقی |
|
|
طي چند سال اخير حداقل 2 بار صورتش رو جراحي پلاستيک کرده ... اين رو توي اينترنت خوندم ... قرار مداراش و اصلاً کلِ برنامه هاش شبونه بود ... مي شه گفت خونوادشو رها کرده بود ... حتي وقتي بچه اش به دنيا اومد ديدنش نرفت تا اينکه يه هفته گذشت از تولدش، اونم نه تو خونه خودشون ... بچه هاش تو مدرسه جرأت نداشتن خودشون رو درست معرفي کنن و نسبتشون رو باهاش، به سايرين بگن ... حتي همسرش هم ... فامیلیشون رو عوض کرده بودن ... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 6:55 قبل از ظهر توسط محمدجواد نیک روش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
نشریه الکترونیکی پرسمان کانون فرهنگی دینی ثقلین کتابخانه مجازی فارسی پایگاه اطلاع رساتی فرهنگی شاهد آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
اطلاعیه ها اخبار داخلی اخبار دوستانه ها تاسف ها مناسبت ها دل نوشته |
| نویسندگان |
|
دانشجویان محمدجواد نیک روش مرتضی برگستان سید مجتبی مومنی امیر شفیعی سجاد حقیقی سبحان حقیقی مهدی رحمتی پور علیرضا محسنی علی رحمان نژاد رضوان شفیعی |
|
RSS
|